جوانی...

شبی از درد تنهائی ... شدم آواره صحرا

نسیمی می وزید آهسته ...جان افزا

سپردم دل به دستان دل انگیزش ...

و گفتم مهربان اینک ببر از سینه ام دل را

مرا بگذار در تاریکی شب ...باغمم تنها

نسیم آرام آمد...از میان کوچه ی تنهایی ام پیچید

نشست آهسته در پیشم

زباغ گونه هایم خوشه های اشکهایم چید

نگاهم کرد و بردرد دلم خندید

بدو گفتم نسیم مهربان من : ....بفرما : زندگانی چیست؟

که جز غم حاصلی دیگر برایم نیست ....

نسیم آرام چرخی زد

نسیم آهسته لب بگشود : .....

جهانی بود و یک دنیا پریشانی

نه من از رمز و راز عاشقی دانم .... نه تو دانی !!!

فقط بشنو :

تمام زندگی درد است و حیرانی

تو داری انتقام از عشق می گیری ؟

تمام زندگی در کودکی ها سر شد و پیری

پریدم در دهان او جوانی کو ؟جوانی کو؟

بگفت آهسته تر عاشق

جوانی زندگانی نیست ...

جوانی با غریو عاشقی ها سوخت

جوانی با نسیم بی وفایی ساخت

جوانی با جدائی مُرد

تمام زندگی این بود،باید غصه و غم خورد
 
جوانی با جدائی مُرد
/ 0 نظر / 55 بازدید