آسوده و بی درد...

 
 هیچ مردی در جهان آسوده و بی درد نیست

ور کسی آسوده دارد دل همانا مرد نیست

دردمندان خود نمی دانند قدر درد خویش

زان که بالاتر ز بی دردی به عالم درد نیست

کشتی افتادگی باید نه تیغ کبر و ناز

ورطه عشق است اینجا عرصه ناورد نیست

حسن لیلی بیشتر کس را کند مفتون ولی

یست عاشق هر که چون مجنون بیابان گرد نیست

در زجاج چشم بد بین است عکس تیرگی

ورنه اندر جوهر مرآت امکان گرد نیست

بر گل رخسار یار من عرق بنشسته است

این شمیم راحت افزا بوی ماءالورد نیست

نسیت گر پروانه بلبل هست از او خون گرم تر

هیچگه بازار حسن گلعذاران سرد نیست

دستیارانند او را زلف و ابرو ،خط و خال

نرگس مست تو در تسخیر دل ها فرد نیست

صرف تا کی کردنش در صحبت نابخردان

عاقلا عمر گرامی گنج باد آورد نیست

از سر و جان عابد!دل بر گرفتن لازم است

عاشقی تنها به اشک سرخ و روی زرد نیست

/ 0 نظر / 58 بازدید